|
و اکنون ققنوس وار بر امده خاکستر خویش سیزیف های مرده را زنده می کنم.
|
هنوز برگ سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید.
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است.
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمیزاد است.
سهراب
من را از فلک به زمین پرتاب کردند
گویا در زمین من نیروی جاذبه مانند برق های شهرها قطع و وصل می شود
و من مدام به زمین و آسمان کوبیده می شوم.
گمان می کردم آغاز ها گرم اند و زیبا
اما آغاز من
در هشتمین بهار نهفته در مرداد با سرد ترین ها و بزرگترین ها همراه بود.
گویا زمستانی نیز در مرداد نهفته است.
با سرد ترین ادم ها
بزرگ ترین غم ها
سردترین حضور ها
بزرگ ترین بغض ها
آه......یادم رفت.
اشکی گرم نیز امد
گویا حقیقت دارد
گرمای مرداد ولی سرمای مهرزاد نمی گذارد.
ققنوس
Daddy , what if the sun stop shining?
What would happen then?
If the sun stop shining , you`d be so surprised
You`d stare at the heavens with wide open eyes,
And the wind would carry your light to the skies
And the sun would star shining again.
But, daddy what if the wind stopped blowing?
What would happen then?
If the wind stopped blowing ,then the land would be dry
And your boat wouldn’t sail and ,son , your kite couldn’t fly ,
And the grass would see your trouble and she would tell the wind ,
And the wind start blowing again.
But , daddy ,what if the grass stopped growing?
What would happen then?
Well , if the grass stopped growing you`d probably cry
And the ground would be watered by the tears from your eyes
And like your love for me ,that grass would grow so high
Yes , the grass would start growing again.
But, daddy , what if I stopped loving you?
What would happen then?
If you stop loving me , then the grass would stop growing,
The sun would stop shining and the wind would stop blowing.
So you see , if you wanna keep this old world a` going ,
You `d better start loving me again , again……..
You better stop loving me again.
و سعی از ریشه ی یاس است
وقتی که یک تفاوت ساده کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی نان است.
قیصر امین پور
افتاد آن سان که مرگ ان اتفاق ساده می افتد
اما او سبز بود و گرم.
اما او به رسم همزاد بودن گفت و گفت و گفت و...........رفت
وقتی گفت نگاه نمیکرد.
وقتی رفت نگاهی کرد
شاید آیین اهلی شدن در اخرین نگاه جریان یافت.
ایین ما رسم دیگری بود.
رسم شنیدن بدون گفتن.
کاش شازده کوچولوی دیگری باز اید تا به روباهش بگوید به جای نگاه کردن بشنود.
انگاه راحت تر اهلی میشود.
بوبن
تو را مجبور می کنند.
باید نقش بازی کرد
گفت :آری
و من نیز بازیگر شدم.
بدون بازی ،باور نمی شوی ،محکوم می شوی ،
در دادگاه تنها قسم پذیرفته می شود،پس ماهرانه بازی کن.
ققنوس
برای جمله هایی که اگد به هفت برسد،سفره ی دلم آنها را هفت سین می کند
و آن روز عید می شود، در تقویم زندگی من
ققنوس
آن که در زمین نیست سایه اش بهر چیست؟
روح که آواره است تاب زمینش را نیست.
قبلها می گفتند:سایه ها سجده مخلوقاتند،از برای زندگی
حال من می گویم:سایه ها رسم تناقض های عدم و زندگی اند.
به خدا می گویم آدم سایه دار دیگر چیست؟
من که نیستم ،سالهاست.
سایه ماندگار دیگر چیست؟
بوده ای را باید،تا برایش گوید،داستان نیستی
داستان جسمی،که نمی خواهد او ثقل بود سایه
تا بیابد او نیز،سهل روح و مستی.
ققنوس
۸۷/۲/۲۱